تبليغاتX
:::...:::...:::محفل دل:::...:::...:::

:::...:::...:::محفل دل:::...:::...:::

اجازه هست

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟


 



رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟


 



اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن


 



اسم منو عشق تورو توي کتابا بخونن


 



اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم


 




پيش نگاه عاشقت چشمامو قربونيش کنم


 



اجازه مي دي تا ابد سر بزارم رو شونه هات


 



روزي هزارو صد دفعه بگم که مي ميرم برات


 



اجازه مي دي که بگم حرف عاشقانه هام تويي


 



دليل زنده بودنم درد ترانه هام تويي


 


 



اجازه  دارم به همه بگم که تو مال مني


 



 ستارها اينو ميگه که تو اقبال مني 


 



اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم


 



بگم مي خواهم بخاطرت سر به بيابون بذارم


 


 




اجازه تو دست تو اجازه من دست تو


 



خنده من خنده تو شکست من شکست تو




 


 


آره عزيز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!


 


منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره



به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره



بياد و همراه خودش تو اين شباي بي کسي 



خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره



بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ


 



 



بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل



يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم



يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم



حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد



واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد


 



 



تومثل يك معجزه ي حقيقي



تو لحظه هاي بيم و نا اميدي



كه در غروب آخرين دقايق



از آسمون به داد من رسيدي



من آخرين اميد اين نگاهو



به لحظه ي اومدن تو بستم



بيا كه در نهايت صداقت



به انتظار ديدنت نشستم

محفل دل
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 22:29  توسط دکتر فربد dr.farbod   | 

زن

 زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند


 

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر


 

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...


 

براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه لازم است ولي تو هر زماني بخواهي
به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني! 
 


 


او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي


 


او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني


 


او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.


 


او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني


 


او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....


 


و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود       مادر مي شود         پير مي شود و  ميميرد


 


وقرن هاست كه او
عشق مي كارد و كينه درو مي كند


 


چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان
جواني بر باد رفته اش را مي بيند


 


و در قدم هاي لرزان مردش ، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن


 


و درد هاي منقطع قلب مرد ، سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...


و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد.
_________________


 

خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 22:26  توسط دکتر فربد dr.farbod   | 

بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
همين !!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 21:58  توسط دکتر فربد dr.farbod   | 

حسنک کجایی

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

                                                                                          نويسنده: keyboard

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 22:36  توسط دکتر فربد dr.farbod   | 

متن........کوچه خيالاتم

:
ديروز وقتي از پس کوچه خيالاتم عبور مي کردم به مسافري غريب بر خوردم نمي دانم چرا در يک لحظه احساس کردم که تنهاييش بر وجود سردم آتش مي زند
کنارش نشستم . از او پرسيدم آيا تنهايي؟ گفت نه من با روياي عشقم زنده ام و زندگي مي کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسي بود که با رويا مي زيست.پرسيدم آيا گمشده اي؟ گفت: نه. عشق من همچون فانوسي هدايتم مي کند و راه را به من نشان مي دهد. پرسيدم: سفر مي  کني ؟ گفت: من هميشه در سفرم . پرسيدم:غريبي؟ گفت: غربت يعني چه هنگامي که با تمام وجود گرماي عشقم حس مي کنم. ناگهان اشکي از گوشه چشمش سرازير شد و بر روي زمين چکيد. پرسيدم: اين اشک براي چيست؟گفت:حرمت سکوتي است که هيچگاه شکسته نشده و فريادي است به وسعت پرواز. پرسيدم: سکوت مي کني؟ نگاهم کرد؟!؟!؟! پرسيدم:اين نگاه چيست؟گفت:حرمت کلماتي است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غريبه بلند شد، دستم را به گرمي فشرد و گفت:هرگاه خواستي عشقت را به شوريده اي ثابت کني، سکوت کن ورفت . و من همچنان رفتنش را تماشا مي کردم تا شايد رفتنش نيز پيامي از عشق را به ارمغان بياورد.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 22:22  توسط دکتر فربد dr.farbod   | 

ميخ در ديوار

سعي كن  حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند
اين هفته ، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد.
يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد.
شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.
حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد.
لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.
« پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم
بردار و دوست خوبي براي من باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 22:21  توسط دکتر فربد dr.farbod   | 

اهميت داشتن دوست


+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:15  توسط دکتر فربد dr.farbod   | 

بدون شرح!





 
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:14  توسط دکتر فربد dr.farbod   | 

بدون شرح


+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:11  توسط دکتر فربد dr.farbod   | 

...................خلاسه این بد نیست ...................

هفت نصيحت مولانا

• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

• اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

• اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 16:24  توسط دکتر فربد dr.farbod   |